تبليغاتX
مسافر غریب


مسافر غریب

هرکه به وب من نظر کند یاد جمشید بیچاره کند هرکه بدون نظر نظاره کند تا اخر عمرناله کند

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست دارم

دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم

نه تو از عشق من دست می کشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود

سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی

فرسنگ ها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است

 و قلبم در آرزوی تو می سوزد

آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی خورشید وجودت پنهان می گردد

و ابرهای غم و اندوه مرا دربر می گیرند و به دنیای غریبی می برند

همیشه در قلبم حضور داری و عشقت زندگی ام را گلباران کرده است

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز دنبالت طی کرده ام

محبوبم... همیشه به انتظار بازگشتنت خواهم ماند...

همیشه ی همیشه...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

 

آه سرد

 

بیا بنشین و با مردم مدارا کن

گره از کار این افتادگان وا کن

بترس از شعله های زیر خاکستر

بیا اندیشه اندوه فردا کن

هزاران تاج سلطانی،دوصد تخت سلیمانی

فلک بستاند از دستت به آسانی

که این رسم فلک باشد

نه شاهنشاه بشناسد نه روحانی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است

   این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است

سنگ است دلی که نیست در سنگر عشق

خاک است بر سر آن که ندارد سر عشق

عشق یعنی دیده بر در دوختن     

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق  یعنی انتظار و انتظار        

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

 

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

هرجا که سفر کردم توهمسفرم بودی 

 

        وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی

 

                با هرکه سخن گفتم پاسخ ز تو بشنیدم

 

                            بر هرکه نظر کردم تو درنظرم  بودی 

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

 

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشد م

بعد ازآن حادثه در کفرتو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از انکه مرا دوست نداری نشدم

ابررا چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویران تر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور با زهمین می مانم

من زمین خورده ی این ضربه کاری نشدم

هرکه خواست تورا از من جدا سازد دید

هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

                                             

                    بروای عشق میازارم

برو ای عشق میازارم بیش از تو بیزارم و از کرده خویش

من کجا این همه رسواییها دل دیوانه و شیداییها

من کجا این همه اندوه کجا غم سنگین چنان کوه کجا

شب طولانیها و بیداریها تب سوزنده و بیماریها

دیده شادی من کور نبود خنده از روی لبم دور نبود

من پرستوی بهاران بودم عالمی روح و دل و جان بودم
تا تو ای عشق به دل جا کردی سینه را خانه غم ها کردی

سوختی بال و پر و جانم را آرزوهای فراوانم را

می گریزم ز تو ای افسونگر دست بردار از این دل دیگر

دل من خانه رسوایی نیست غم من نیز تماشایی نیست

کودک مکتب تو جانم سوخت آتشی بود که ایمانم سوخت

عشق من گرم دل و جانش کرد شعر من رخنه به ایمانش کرد

چشمم آموخت به او مستی را پا نهادن به سر هستی را

بافت با تار امیدم پودش برد از یاد نبود و بودش

آنچه از دیگر یاران نشنید از لب پر گوهر من بشنید

بوته خشک بیابانی بود غافل از عالم انسانی بود

اشک شب گشتم و آبش دادم سنبلش کردم و تابش دادم

آنچه در جان و دلم بود صفا ریختم در دل و جانش ز وفا

رشته مهر به پایش بستم تا بگیرد ز محبت دستم

تا بتی ساختم از روی نیاز شد مرا مایه امید دراز

رنگ اندوه به چشمانش بود در محبت گرو جانش بود

روز او بی رخ من روز نبود به شبش شمع شب افروز نبود

قصه می گفت ز بیماری دل ز غم هجر و گرفتاری دل

زان که شب تا به سحر بیدار است از پریشانی دل بیمار است

باورم شد که گرفتار دل است بس که می گفت بیمار دل است

عشق رویایی او خامم کرد شور و دیوانگی اش رامم کرد

پای تا سر همه امید شدم شعله ور گشتم و خورشید شدم

نرگس فتنه گرش رامم شد عشق او منبع الهامم شد

پر از او بودم . جادو بودم یا نمی دانم خود او بودم

نقش او بود همه اشعارم خنده هایم نگهم گفتارم

خوب چون دید گرفتار دلم آفتی شد پی آزار دلم

قصه عشق فراموشش شد کر ز گفتار دلم گوشش شد

عهد و پیمان همه از یاد ببرد دفتر عشق مرا باد ببرد

رنگ اندوه ز چشمانش رفت لطف و پاکی ز دل و جانش رفت

شد سرا پا همه تزویر و ریا مُرد در سینه او مهر و وفا

دیگر او مایه امیدم نیست آرزوی دل نومیدم نیست

آه ای عشق ز تو بیزارم تا ابد از غم دل بیمارم

برو ای عشق میازارم بیش از تو بیزارم و از کرده خویش

****

***

**

*

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

شبی غمگین, شبی بارانی و سرد /  مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند /  مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است /  ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست  /  که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید /  اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

///عشق در دل ماند و یار از دست رفت  /  دوستان دستی که کار از دست رفت  

ای عجب گر من رسم بر کام دل /  کی رسم چون روزگار از دست رفت  

بخت و رای و زور و زر بودم دریغ /  کاندرین غم هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند /  صبر و آرام و قرار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدم چه سود  /  چون زمام اختیار از دست رفت

گر من از پایم در آیم گو در آی /  بهتر از من صد هزار از دست رفت

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

 

ای عشق همه بهانه از توست
من خاموشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست
من انده خویش را ندانم
این گریه ی بی بهانه از توست
ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا ؟
توفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
مست از تو ، شرابخانه از توست
می را چه اثر به پیش چشمت ؟
کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست
من می گذرم خموش و گمنام
آوازه ی جاودانه از توست
چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

سلام دوستای خوب و ناز و دوست داشتنی خودم. سلام به تمام ابجیا و داداشای گلم. دلم برای همتون یه ذره شده الان که دارم می نویسم چشمام پره اشکه دارم دق می کنم، دیگه بریدم. خسته ی خسته ام. ببخشید که دوباره نمی تونم به تک تکتون سلام کنم. وقت ندارم شرمنده ی روی گل همتون... تورو خدا برام دعا کنین... همتونو دوست دارم. از اینجا به بعد برای کسی می نویسم که خیلی زود درموردم قضاوت کرد و خیلی زود جا زد و تنهام گذاشت... ***** نازنیم، ***** خوب و مهربونم، نمی دونم این پیغام منو می خونی یا نه ولی، ولش کن مهم نیست... چند روز پیش تولدت بود آره عزیز 3/10/85 . برات تولد گرفتم ولی تنهایی... نمی دونی چقدر عذاب کشیدم... الان درست نزدیک دو ماهه که ازت بی خبرم منی که اگه یه روز صداتو نمی شنیدم دیوونه میشدم، هزار بار می مردم و زنده میشدم... خیلی خسته ام *****م خیلی... می خواستم اینجا هم بهت تبریک بگم، تولدت مبارک ***** بی وفای من. همیشه ی همیشه دوستت دارم... هیچ وقت از یادم نمیری... هیچ کس نمی تونه یاد و خاطرات و عشقتو ازم بگیره جاش امنه امنه، آره جاش توی قلبمه.... کسی که هر روز غروب پشت پنجره ی اتاقش منتظرته تا برگردی....

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ

گريه كردم و نوشتم نازنينم يا تو يا مرگ

به تو گفتم باورم كن ميون اين همه ديوار

تو با خنده اي نوشتي

هم قفس خدا نگهدار

بنويس مهلت موندن يه نفس بود

سهم من از همه دنيا يه قفس بود

بنويس كه خيلي وقته واسه تو گريه نكردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستهات سرد سردم.

من كه تو بن بست غربت زخمي از آوار پائيز

فكر چشماي تو بودن با دلي از گريه لبريز

شب عاشقونه ي من كه حروم شد

مهلت بودن با تو كه تموم شد

ندونستم بايد از تو مي گذشتم

وقتي از قدرت جشمات مي نوشتم

بنويس مهلت موندن يه نفس بود.
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

پنچره زیباست

اگر بگذارند

چشم مخصوص تماشاست

اگر بگذارند

من از اضحاره نظرهای دلم فهمیدم

عشق صاحبه فتواست

اگر بگذارند....

 

 

فرا رسیدن مام غم ...ماه خونین محرم را تسلیت میگویم


نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

با سلام به دوستان  خوبم

 

 

کریسمس  و تولد عیسی  بن مریم و آغاز  سال نو میلادی را به حضور همه دوستان  تبریک میگم.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

عشق يعني سالهاي سخت عمر


عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ


عشق يعني خواستن له له زدن


عشق يعني سوختن پر پر زدن


عشق يعني جام لبريز از شراب


عشق يعني تشنگي يعني سراب


عشق يعني لحظه هاي بي قرار


عشق يعني صبر يعني انتظار


عشق يعني از سپيده تا سحر


عشق يعني پا نهادن در خطر


عشق يعني لحظه ي ديدار يار


عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني آرزو يعني اميد


عشق يعني روشني يعني سپيد


عشق يعني غوطه خوردن بين موج


عشق يعني رد شدن از مرز اوج


عشق يعني لحظه هاي ناب ناب


عشق يعني لحظه هاي التهاب


عشق يعني همچو من شيدا شدن


عشق يعني حسرت شبهاي گرم


عشق يعني ياد يك روياي نرم


عشق يعني يك بيابان خاطره


عشق يعني چهارديواري بدون پنجره


عشق يعني گفتني با گوش كر


عشق يعني ديدني با چشم كور


عشق يعني غرق گشتن در سراب


عشق يعني حلقه هاي بي حساب


عشق يعني تا ابد بي سرنوشت


عشق يعني آخر خط بهشت


عشق يعني گم شدن در لحظه ها


عشق يعني آبي بي انتها


عشق يعني يك سئوال بي جواب


عشق يعني راه رفتن توي خواب


عشق يعني تكيه بر بازوي باد


عشق يعني حسرتت پاينده باد


عشق يعني خسته بودن از فريب زندگي


عشق يعني درد بردن از غم بالندگي


عشق يعني هرچه گفتن هرچه كردن بهر او


عشق يعني هرزمان تنها شنيدن نام او


عشق  يعني دل سپردن در جنون


عشق يعني در دل ديوانه خون


عشق يعني  ضربان تند قلب


عشق يعني خواستن بي حد و مرز

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط جمشید خلیلی| |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ 


 همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب ایینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است


تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن


با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم


سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد


چون کبوتر لب بام تو نشستم 


 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم


بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید


یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای دردامن اندوه کشیدم


نگسستم نرمیدم


رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط جمشید خلیلی| |


:قالبساز: :بهاربیست: