تبليغاتX
مسافر غریب
هرکه به وب من نظر کند یاد جمشید بیچاره کند هرکه بدون نظر نظاره کند تا اخر عمرناله کند
 اشک در چشمان من طوفان غم دارد هنوز* خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

خدايم ،

 خدايم


  آه اي خدايم


صدايت مي زنم بشنو صدايم

شكنجه گاه اين دنياست جاي


به جرم زندگي اين شد سزايم

 

 


آه اي خدايم بشنو صدايم


مرا بگذار با اين ماجرايم


نمي پرسم چرا اين شد سزايم


آه اي خدايم بشنو صدايم


گلويم مانده از فرياد و فرياد


ندارد كس غم مگر صدا را


به بغض در نفس پيچيده سوگند


به گل هاي به خون غلتيده سوگند


به مادر سوگوار جاودانه


كه داغ نوجوانان ديده سوگند


خدايا حادثه در انتظار است


به هر سو باد وحشي در گذر است


به فكر قتل عام لاله ها باش


كه خواب گل به گل كابوس خار است



خدايم اي پناه لحظه هايم


صدايت مي زنم با گريه هايم


صدايت مي زنم بشنو صدايم


الهي در شب فقرم بسوزان


ولي محتاج نامردان نگردان


عطا كن دست بخشش همتم را


خجل از روي محتاجان نگردان


الي كيفرم را مي پذيرم


كه از تو ذات خود را پس بگيرم


كمك كن تا كه با ناحق نسازم


براي عشق و آزادي بميرم



خدايم اي پناه لحظه هايم


صدايت مي زنم با گريه هايم


صدايت مي زنم بشنو صدايم


خدايم

 

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در جمعه نوزدهم مهر 1387  |
 منم دیوانه ام

عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری *دل به

هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجری* من سخاوت

دیده ام دل را به هرکس می دهم *شر م دارم پس

بگیرم آنچه را بخشیده ام *

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق چیست ؟

:. به کوه گفتم عشق چیست؟

 لرزید

************

به ابر گفتم عشق چیست؟!

 

بارید به باد گفتم عشق چیست؟!

 وزید

**********

 به پروانه گفتم عشق چیست؟!

 نالید

*********

 به

گل گفتم عشق چیست؟!

 پرپر شد

*********

به انسان گفتم عشق

 

 چیست؟!

 

 اشک از دیدگانش جاری شد و

 

گفت: دیوانگیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در جمعه پنجم مهر 1387  |
 عاشقت باقی خواهم ماند

اگر درخواب میدیدم غمی روزی جدایی را

بدل هرگز نمیکردم خیال اشنایی را

هميشه از خدا يه چيزی و ميخواستم هميشه هم فکر ميکردم خدا

هيچ توجهی بهم نداره هميشه

نااميد بودم و اين نااميديم هر روز و هر روز بيشتر ميشد تا جايی که

منو از پا درآورده بود ولی بعد مدتی

بعد مدتی طولانی خدا اون چيزی رو که از در خونش گدايی ميکردم

بهم داده من گدايی چيزی رو ميکردم

که اسمش عشق بود يه عشق پاک يه عشق دوست داشتنی و

ساده يه عشقی که اگه ميشد تا چند

سال ديگه هم ميتونستم به پاش بشينم و از در خونه خدا گداييشو

کنم و به پاش بيفتم حالا که بهش

رسيدم به خودم ميگم کاش چند سال زودتر از اينا بهش ميرسيدم

خدايا تو رو به اون همه مهربانی و کرمت قسمت ميدم هيچ وقت

اونو ازم نگير بذار تا هميشه پيشم بمونه

قول ميدم هيچ وقت کاری نکنم که ازم دلگير شه قول ميدم چيزی رو

که بهم دادی با جون و دل ازش

محافظت کنم و جاش هميشه تو قلبم باشه وقتی هم از قلبم بيرون

بره که من وجود نداشته باشم

خدايا الان که دارم اين چيزا رو مينويسم چشام پر اشکه گلوم پر

بغض و دستام در حال لرزيدن و دلم گرفته

تو رو به اون همه لطفی که داری کمکم کن رو قولم باشم و بدقول

نشم

خدايا من در کلبه حقيرانه خود چيزی دارم که تو در عرش کبريايی

 

خود نداری من چون تويی دارم و تو

چون خودی نداری.

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387  |
 دلت را ......به هر کسی نسپار

واي که چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين پنجره ها کشيدم و ...تو نيامدي

 

 


نيامدي تا ببيني که بي تو چه تنهايم

 

 


نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند

 

 


تا يادت نيايد که چه قولها دادي و چه قسم ها خورده بودي

 

 


نيامدي تا نشنوي تمام وجودم فرياد ميزند بي معرفت ترين دوست دنيا هستي

 

 


تا يادت نيايد که روزگاري من تمام دنيات بودم

 

 


اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بي مهري ات را

 

 


من شايد بتوانم باز هم سکوت کنم

 

 


اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه

 

 

نگرانم براي روزهايي که ميايند تا از تو تاوان بگيرند

 


نگرانم براي پشيماني ات زماني که هيچ سودي ندارد

 


روزگاري درد کشيدنت برایم عذاب اور بود

 


اما روزها خواهند گذشت

 


و

 


تو

 


آري تو

 


آنچه را به من بخشيدي

 


ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت

 


تو مرا فراموش خواهي کرد

 

 

من منتظر شکستنت نيستم

 

 


نفرين هم نميکنم

 


به حرمت عشقي که هرگز معنايش را ندانستي

 


به خاطر اشکهايي که به من ارزاني داشتي

 


به خاطر

 


به خاطر خودت

 


اما ميدانم که اين براي فرار از سرنوشت کافي نيست

 


نميدانم هنوز هم ميتواني مثل قديم بخندي

 


اينجا هميشه سرد است

 


هميشه هميشه حالم خوب نيست

 


اما هرگز ديگر گرمايي از وجودت طلب نخواهم کرد

 


باورم بود کنارمي هميشه

 


باورت داشتم

 


بودنت مهمترين دليل بودنم بود

 


ستايش ات کردم نه آنگونه که لايقش باشي

 


اما چشمانم تنها تو را ميديد

 

 

تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و تنها رفتي

 

 


بي من بمان تجربه کن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را

 

 


بخاطر هم نياور مرا اگر اينگونه راحتي

 


بخند به همه بگو که شادي

 


ولي من که ميدانم

 


حتي دمي هم نمي تواني آسايش داشته باشي

 


آخر انچه تو با من کردي خارج از توان

 


تو

 


بود

 


هرگز باور نداشتم اينچنينم کني

 

 

هرگز

 

 


ميترسم براي روزهايي که ميايند براي تو

 

 


افسوس

 


افسوس که تا آخرين دم ندانستم چه با من خواهي کرد

 

 


ندانستم دلت.نگاهت.دوست داشتنت همه ي
ک فريب بود

 

 


ميترسم از روزي که چشمانت چون حال امروزم بارانيست

 


و درپي شانه اي براي گريستن

 


نميدانم يادت هست

 


چگونه دلي که در دستانت بود

 

 


براي تو ميتپيد زير پايت گذاشتي

 


تا انجا که توان داشتي فشردي

 


که نشايد باري ديگر در پي ات چون کودک گرياني دوان دوان

 


گوشه دامنت را بگيرد تا لحظه اي درنگ کني

 


اما تو حتي نگاه هم نکردي

 


نگاه نکردي

 


مي دانم

 


چون نمي توانستي

 


نمي توانستي ببيني آنکه زير گامهاي توست

 


منم

 


مني که تمام زندگيم بودي

 


مني که دنيایم را به پایت مي ريختم تا نروي

 


يادت مي آيد

 


پيش روي توی سرد دل

 


به چه سان اشک ريختم

 


که شايد گرماي اشکهايم دل سخت تو را نرم کند

 

 


اما چه خيال باطلي

 


تو نگاهت به من نبود

 

 


دلت در نهان خانه دلي ديگر بود

 


و

 


من تنها يه بازيچه

 


بازيچه

 


هرگز ندانستم چه از تو دريغ کردم

 


چه برايت کم گذاشتم

 


که بي من قصد رفتن کردي

 


کاش هرگز نمي ديدمت

 


کاش چشمانم کور بود

 


کاش هرگز از تو بودن نخواسته بودم

 


کاش

 


کاش مي دانستم چه با من خواهي کرد

 

 


کاش مي گفتي تو چه خواستي که من به تو ارزاني نداشتم

 


کاش.........

 


وقتي مي رفتي باورم نبود که تنها مي روي

 


اما تو باورهاي مرا هم درهم شکستي

 


هرگز نپرسيدي بي تو چه خواهم شد

 


ندانستي بي تو هيچم

 


هرگز نفهميدم در شکستنم.در نابوديم چه رازي نهفته بود

 


که مرا اينگونه بر باد دادي؟؟؟

 


بخند شاد باش براي دلي که شکستي

 


براي حريم حرمتي که زير پا گذاشتي

 

 


اينک در آتشي مي سوزم که تو به جانم افکندي

 


به کامم شوکرانيست که تو در جامم ريختي

 


اما من به عشق تو تا آخرين جرعه سر کشيدم

 


آخر باکم نبود

 


چون خيالم بود تو با مني

 


......

 

 


روزها خواهد گذشت

 


تو با عشقي دگر

 


با شادي و شور

 


با تب وتاب

 


لحظه ها را ز دست ندانسته خواهي داد

 


و

 


من با آتشي به جان و زهري به کام

 


خواهم سوخت

 


خواهم درد کشيد

 


و زان پس ز ميان خاکسترم

 

 


چون ققنوس افسانه ها

 


جوانه مي زنم

 


بهار مي شوم

 


دوباره جان خواهم گرفت

 


و سرنوشت

 


آنچه که با من و دلم روا داشتي

 


به تو بازخواهد گرداند

 


نه

 


 سوختنت را نمي خواهم

 


درد کشيدنت را ارزو نداشتم

 


فقط از خدا يک چيز خواستم

 


که ترا به يکي چون خودت مبتلا کند

 


آن دقايق که خودت را در جسمي ديگر نظاره گر باشي

 

 


ميداني چه با من ميکردي

 


اما من به حرمت عشقت دم نميزدم

 

***************************

********************

********

*

 

دلت را به کسی بسپار که لياقتش را داشته باشد

نگاهت را به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپد

چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کند

 
سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپش قلبت تو را بشناسد

 
آرامش نگاهت را به قلبی پيوند بزن که بی رياترين باشد

 
لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمين نداده باشد

رؤیاهايت را با چهره کسی تصور کن که زيبايی را احساس کند

 
چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشيده باشد

 
عاشق باش اما عاشق کسی که تک تک سلول هايش تقدس عشق را درک کرده

 

باشد

 

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 ازتو انتظار نداشتم

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 باز روز امد به پایان شام دلگیر است و من
چقدر ساده بود
آمدنت را میگویم

چقدر ساده آمدی

و چه آرام آرام در دلم خانه کردی

چقدر ساده بود که با کلامی برایم قصری ساده از با هم بودن بسازی
چقدر ساده
...
چقدر ساده گفتی دوستت دارم

و من چه ساده‌تر ، سادگی‌ات را باور کردم
روز اول قرارمان یادت هست ؟

نگاه اولمان یادت مانده ؟
چه ساده در کنار هم نشستیم و همچون دو آشنا با هم بودن را زمزمه کردیم
همه چیز ساده بود

ساده ساده

یادت هست روزی را که دیگری را خواهان شدی؟
آن روز نیز تو ساده بودی
و ساده گفتی که باید همه چیز تمام شود

ساده گفتی که نمیشود

ساده گفتی میخواهی ترکم کنی

و آن روز دیگر برایم ساده نبود
دیگر ساده نبود آنهمه سادگی را ساده باور کردن

دیگر ساده نبود
نگاه آخرت را یادت هست ؟

ساده نگاهم کردی
ساده برایم دستی تکان دادی

ساده خدانگهدار گفتی

و ندانستی که من در آن لحظات به ظاهر ساده تو چه ها کشیدم

ندانستی که چه بر من گذشت

باز هم ساده بود نه ؟

همه چیز تمام شد


به سادگی یک خدانگهدار گفتن تو
آری! و من نیز به همین سادگی نابود شدم
به سادگی همان خدانگهدار گفتن تو
چقدر ساده
چقدر ساده ...

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 ......
عشق از دوستي پرسيد:فرق من و تو چيست؟

 


دوستي گفت من آدمارو با سلام آشنا ميكنم((تو با نگاه))

 


من آدما رو با دروغ جدا ميكنم((تو با مررررررررررررررررررگ))

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 عشق من

عشق من از من گذشتي   خوش گذر

 

 

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

 

 

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر

 

 

ديشب از كف رفت فردا را نگر

 

 

آخر اين يك بار از من بشنو پند

 

 

بر من و بر روزگارم دل مبند

 

 

عاشقي را دير را فهميدي چه سود

 

 

عشق ديرين گسسته تار و پود

 

 

گر چه آب رفته باز آيد به رود

 

 

ماهي بيچاره اما مرده بود

 

 

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

 

 

باش با او ياد تو مارا بس است
|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
  همه ي دار و ندارم از دنيا

 

                   همه ي دار و ندارم از دنيا 

                                 يكي قلب خسته ي شكسته بود

                   بخشيدمش به تو  به رسم عشق اما

                           تو به رسم بي وفايي به عشق من وفا نكردي

        گرماي دستانت را كه از دستم گرفتي

                آتش زدي براي هميشه  به دار و ندار من

            آنقدر شتابان قلب عاشقم را

                      زير سمهاي  سر كش غرورت  تكه تكه كردي 

            كه مجالي براي انتظار  ديگر نماند

          رفتي  و  ديگر نيامدي ...

                                هنوز هم نمي دانم  چرا 

                                                       به گناهي كه ندانستم 

                 به شكنجه هايم  كشيدي

                                         قلب ساده ام باور نكرد

           يادت  است تمام قلب من بودي ؟

        شكستي  مرا 

               شكستي  تو را

                               زير بارانم  من

                                  ديگر روياي آغوشت هم مرا مرهم نيست !

         مي سپارمت به دريا تنها ستاره ي من 

                                          اينبار  هم به درياي دلم 

               يادت كه نمي رود  كه  به خون كشانديش دلم را 

                              و به ماتم هايم بي وفا غريبه  شدي

                باز امشب  ستاره ها

                                تنها تماشا گران  ماتم هاي بي كسي من

                  هزار بار نام تو را  شنيدند

                                         دل عاشق من يادت نرود

                        خاكستر عشق تو 

                                مرهم زخم هيچ روزگاري نيست 

                   يادت نرود آنكه دوستت داشت 

                  چه  غريبانه رهايت كرد

                                 گويي كه رسم عاشقيست !!!!!

                        گفت  دوستت دارم تا مرگ    اما  نه مرگ

               كه عشق را مرگ هم بي معناست !!!

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 بهار...
بهارت نزديك است    فانوس بدست   شب را  بگذر   و راهي را  برگزير  كه بوي خدا  دهد هر چه قدر هم  سياهي ها باشند   
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 
                          سلام

  امروز روز عید است هرکه دست یار خویش بوسد

         غریبم بیکسم من دست غم غم دست من بوسد

                      عید همه شما مبارک امیدوارم سال خوبی 

                                 داشته باشید بخصوص شما دوست عزیز

                                           یادت نره التماس دعا

                                                      

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در پنجشنبه یکم فروردین 1387  |
 باید زندگی کرد

    سلام ..........

کشت تقدیر تو مارا به کی باید گفت ؟

مردم از درد خدا را به کی باید گفت ؟

سرنوشتم اگر این بود که میبینم ؟

حکم تقصیر قضا را به کی باید گفت ؟

این خط خوردگی  پیشا نی ؟

این همه خطاهارا به کی باید گفت ؟

موبه مو حادثه بارید بر هر بندم تیر باران بلارا به کی باید گفت ؟

هر دمی درد ی و هر ثانیه سالی بود ؟

شرح این ثانیه هارا به کی باید گفت ؟

چی کنم این همه اما و اگر هارا ؟

این همه چون و چرارا به کی باید گفت ؟

شکوه از هرچی و هر کس به خدا کردم ؟

گله از کار خدا را به کی باید گفت ؟

هر نفس اهی و هر اینه اشکی شد ؟

وضع این اب و هوارا به کی باید گفت ؟

هذیان بودو شب و تاب و تب تردید ؟

دردو در مان و دوارا به که باید گفت ؟

زکه یاری زکه یاری باید خواست

به که یارا به کی یارا به که باید گفت ؟

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 اما من فراموشت کردم
                 فراموش شدم

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان ***

 بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان***

 روزي كه سرشتند ز گل پيكرشان ***

سنگي اندر گلشان بود و همان شد دلشان***

 

 

                             آدم عزيزانشو فراموش نميکنه....

 بلکه به نديدنشون....

                          عادت ميکنه.....

                                        تقديم به کسي که عادت به....

           نديدنش مثل فراموش ....

                                    کردنش غير....

                                                      ممکنه ....

             هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...

                              هر که با ما بود از ما مي گريخت ...

              چند روزي ست حالم ديدنيست...

                               حال من از اين و آن پرسيدنيست...

               گاه بر روي زمين زل مي زنم...

                                 گاه بر حافظ تفاءل مي زنم...

               حافظ ديوانه فالم را گرفت...

                                   يک غزل آمد که حالم را گرفت: ...

      ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

                                  نترس از هجوم حضورم ، چیزی جز تنهایی با من نیست

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 ای کاش دوستم داشت
چه سکوتی ست
دنیایم خالی شده

از رنگها

از صداها
از نگاهها

درست بگویم از آدمها
توان مقابله برایم نمانده

پاروها را رها کرده‌ام

و تن به جریان این آب کدر داده‌ام

تا مرا به هر کجا که میخواهد ببرد

آری
!
دیگر آموخته‌ام که هیچ چیز در این دنیا تغییر نخواهد کرد

و ما چه ساده‌ایم که فکر میکنیم میتوانیم دنیا را عوض کنیم

چه ساده‌ایم که گمان میکنیم تفاوتی در آدمها هست

چه ساده‌ایم که گمان میکنیم خوبی و بدی با هم فرق دارند
!
آری
!
آموخته‌ام که باید همان باشم که از من ساخته‌اند

برایم تفاوتی ندارد

سیاهی شب

و روشنایی روز
.
برایم تفاوتی ندارد

سوز و سرمای زمستان

با ماسه‌های داغ ساحل در ظهر یک روز تابستانی

همه چیز برایم یکسان است
گریزی نیست

گریزی نیست از تسلیم روزگار شدن هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي


همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ،

پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 یادی محرم همه جاست

تسلیت به همه 

مسلمانان

جهان

جوانی نا مرادم راهه دیار گم کرده ام

داغهای سینه ام کمتر از یعقوب نیست

اوپسر گم کرده بود و من پدرگم کرده ام یاحسین (ع)

 

آقامون دلبره دلا رو مي بره                با اون نيسمي كه داره عطر گل ياس

    دلا مي خره كربلا مي بره                  با يك نگاه نازنين و مست

                                                    عباس

   اي همه ي هستي زينب ابو فضل        اي مي و اي مستي زينب

                                                      ابو فضل

     همه ي حاصلم روضه هات قاتلم         نام ابالفضل دواي هر چي

                                                        درده

       همه ي دلخوشيم .....                      الهي كه عالم همه دورت

                                                        بگرده

                                                                                            یا علی (ع)

               

 

|+| نوشته شده توسط جمشید خلیلی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 
 
بالا